تبليغاتX
ملیچک
خدارو شکر،هاردم نسوخته بود و خلاصه يه نفس راحت کشيدم.
امروز خيلي خوشحال بودم.اما کلي وقت صرف کردم که اين کامپيوترعين روز اولش شد.
ديگه فردا ميرم يه باکس سي دي ميخرم و همه چيو ميريزم رو سي دي و حالشو ميبرم.


امروز طبق معمول روزای دلتنگیام،سراغ شاملو رفتم.
.
.
.
امروز بدجوری دلم تنگه...
نمیدونم چرا...
یه چیزی بگو...شاید کمی آروم شم...
.
.
.
من درین بستر بی خوابی راز
نقش رویایی رخسار تو می جویم باز.
با همه چشم ترا می جویم
با همه شوق ترا می خواهم
زیر لب باز ترا می خوانم
دایم آهسته به نام
ای مسیحا!
اینک!
مرده یی در دل تابوت تکان می خورد آرام آرام....


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 دی1388 توسط نانا
وقتی می خوایید برید کربلا،همه چی به اسم امام حسین تموم میشه.
وقتی می خوایید از دوستا و آشناهاتون خداحافظی کنید،میگید،دارم میرم زیارت امام حسین.
دارم میرم کربلا.
تو ذهنتون فقط حسین وجود داره.
به عشق امام حسین راهی میشید.
اما وقتی به کربلا میرسید،همه چی فرق میکنه.
از اینجا به اسم امام حسین راه می افتید،اما وقتی اونجا میرسید،وقتی پا توی حرم آقا ابوالفضل میذارید،همه چی یه رنگ دیگه پیدا میکنه.
به عشق امام حسین میرید اما اونجا عاشق ابوالفضل میشید.
اگه قسمت شد و اینشالا کربلا مشرف شدید،اگه اونجا،شما هم،مثه من،عاشق ابوالفضل شدید،منو فراموش نکنید.
خیلی ها عاشق ابوالفضل هستن،اما تا اونجا نرن،متوجه این عشق نمیشن.
هیچ وقت،اون شب اولیرو که وارد حرمش شدم،فراموش نمیکنم.
یه چیزی وارد قلبت میشه که هیچ وقت نبوده.


پارسال،همین موقع،یه حس عجیب غریبی داشتم.البته حس خوبی نبود.حال چندان خوشی نداشتم.
امسال،اسم حسین میاد،اسم محرم میاد،بغضم میگیره.
پارسال،اصلا فکر نمیکردم،کربلایی نصیبم بشه.
امسال،تو دلم میگم،یعنی میشه یه باره دیگم نصیبم بشه!!
آخه شب آخری که اونجا بودیم،نذر کردم.هربارم که نذرم تو ذهنم تکرار میشد،چهره یه نفر توی ذهنم تداعی میشد.کاش دوباره نصیبم بشه.
ایشالا قسمت شما هم بشه.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 دی1388 توسط نانا
بدترین چیزی که ممکن بود اتفاق بیفته.

هاردم سوخته،البته به دلایل نا معلوم،شایدم از بد شانسیه من بود.

اصلا حوصله ندارم.یعنی کلا حالم خرابه.چون هر چیزی که روش داشتم،نیست و نابود شده.

تنبلی هم این عواقب رو داره.چند ماه بود که میخواستم عکسا و بقیه چیزامو  رو سی دی،چیزی،بریزم.

که نریختم.الانم همه نیست شدن.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 آذر1388 توسط نانا
آري
در مرگ آورترين لحظه ي انتظار
زندگي را در روياهاي خويش دنبال مي گيرم.
در روياها و
در اميد هاي ام!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 آذر1388 توسط نانا
هيچ وقت سعي نكنيد چيزي رو فراموش كنيد.هيچي فراموش نميشه.

هيچ وقت سعي نكنيد ايمان واقعي كه به زندگي داريد،تغييرش بديد.بي هويت ميشيد.

با درد كنار بيايد.حتي اگر زياده.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 آذر1388 توسط نانا
وقني از دور و با فاصله به آدما نگاه ميكني،چقدر قشنگ و خواستني هستن.
شيك،موقر،متين،خوش اخلاق،با ادب......
بعضي وقتا ممكنه ته دلت بگي،كاش مال من بودن.
همين فاصله رو داشته باش.
جلوتر نرو.از من گفتن بود.
ممكنه تمام تصورات قشنگت بهم بخوره.
بعضي وقتا ممكنه از روي كنجكاوي جلو بري....
واي كه چه تو ذوقت ميخوره....
بوي گندشون حالتو بهم ميزنه.از بس كه بي شخصيتا.

ترجيح ميدم از دور بهشون نگاه كنم.اينجوري فقط تصورات خوب دارم.احساس بدي پيدا نميكنم.

از دور بهشون نگاه ميكنم اما با چشماي باز.با چشماي خيلي باز.

شايدم با يه نگاه چند بعدي.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 آذر1388 توسط نانا
دوتا نكته اخلاقي،بدجوري چشم رو گرفته.
اصولا هيچوقت عادت ندارم راز كسي رو فاش كنم،مخصوصا اگر پاي آبروي طرف در ميون باشه.
حتي اگه سرمم بره،اما امكان نداره اون راز و فاش كنم.حتي واسه عزيزترين كسم.
تا امروز اين كارم فقط يه دليل انساني داشت،اما امروز يه دليل خدايي هم داره.
امروز يه جرياني واسه يكي از اقوام پيش اومد كه ديدم،رازداري،واقعا دليلش خداييه.
اينو بدونيد كه اگه راز ديگران رو فاش كنيد و باعث بي آبرو شدن يه نفر بشيد،يه روزي،يه جايي،با يه كار كوچيك،خدا،بدجوري آبروتونو ميبره.
فقط خدا،مالك آدماست.پس آبروشونم،مال خداست.
هيچ وقت سعي نكنيد كسي رو بي آبرو كنيد.راز ديگران رو فاش نكنيد.
اينجوري خدا ضامن آبروي شماست.

نكته دوم ....
نسبت به غم و شاديه ديگران بي تفاوت نباشيد.
همون اندازه ايي كه واسه شاديهاي خودتون شاد ميشيد واسه ديگران هم شاد شيد.
همون اندازه ايي هم كه توي غمهاتون،غمگين ميشيد،واسه ديگران هم ناراحت شيد.
اينجوري احساس انسان بودنتون،خيلي قويتر ميشه.
اينو فراموش نكنيد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 آذر1388 توسط نانا
كاش ميتونستم يه ذره،فقط واسه يه لحظه،خودمو بيشتر دوست داشته باشم.
كاش ميشد واسه يه لحظه،نه بيشتر،از ذهنم پرتت كنم بيرون.پرتت كنم يه جاي دور.يه جايي كه ديگه دستم بهت نرسه.
كاش ميشد يه ذره فرصت طلب بودم.
كاش يه ذره به فكر زندگيم بودم.
خودمم خسته شدم.
از خودم بدم مياد كه اينقدر درمونده شدم.
ميدوني درمونده يعني چي؟
يعني فلج.
يعني وقتي يه آدم جديد وارد زندگيت ميشه،حالت بهم بخوره از اينكه دوست داره.كلافت كنه.از دستش در بري.براش بهونه بياري.
خجالتم بكشي از اينكه بهش بگي:بابا جان من مريضم،من يه ديوونه زنجيريم.

هزار دفعه،هزار مدل فلسفه ميبافم.اما فقط فلسفست.
نميشه.به خود خدا نميشه.
يه هفتست كه هزار دفعه گفتم:نه.
نه نميشه...نه نميتونم...نه....نه....
قلبم ديگه گنجايش نداره.اشباع شده.

ميدوني فلسفه امروزم چي بود؟
نميدوني؟!
واست ميگم.....
گوشت با منه؟!
فلسفه امروزم اين بود :شايد زندگي نبايد اون چيزي باشه كه ما دوست داريم،شايد آدمايي كه توي زندگيمونم ميان،
نبايد اونايي باشن كه ما ميخواييم.شايد زندگي كه سر راهمون قرار ميگيره بايد خيلي متفاوت باشه با اون چيزي كه خواهانشيم،شايد واقعيت همينه.
من به اون چيزي كه مي خوام نميرسم،روياهاي زندگيم بهم ميخوره،آرامش ازم گرفته ميشه.......اما
اما....اما....
شايد اون چيزي كه زندگي ازمون مي خواد،شايد اون چيزي كه خدا مي خواد،اينه كه،اين زندگيه متفاوت،با اون آدماي نه چندان ايده ال رو خودمون درست كنيم.
تلاش كنيم تا اين راه ناهموار رو اوني كنيم كه دوست داشتيم.اون زندگي كه تو رويا داشتيم با اون آدمايي كه عاشقشون بوديم.
تلاش كنيم و از استعداد زندگي كردنمون استفاده كنيم.تمام خلاقيتمون رو به كار ببريم.ذوق و هنر به خرج بديم.انرژي مصرف كنيم.

اما اين فقط يه فلسفست.من نميتونم به فلسفه هام عمل كنم چون تا مي خوام اين كارو كنم،دلم تنگ ميشه.بغضم ميگيره.ديوونه ميشم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 آذر1388 توسط نانا
درباره وبلاگ
آري
در مرگ آورترين لحظه ي انتظار
زندگي را در روياهاي خويش دنبال مي گيرم.
در روياها و
در اميد هاي ام!
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه


قالب وبلاگ